
خاکستری خاکستری خاکستریصبح ، مه ، بارانابر ، نگاه ، خاطرهدر من ترانه ای نبود تو خواندیدر من آینه ای نبود تو دیدیریشه ای بودم در خوابِ خاک های متبرکبی باران در نگاه تو سبز شدمبرقی از چشمانت برخاستنگاهم بارانی شدگونه هایت خیس بارانچشمهایت آفتابیگرگ ها میزایند بره ها را دریابیمتو با چشمانت مرا بنوازچوب دست چوپانی ام سلاحی کارگر خواهد شدبعد از جنگ با چوب دستمانجیر های تازه را برای تو خواهم چیدبا تو خواهم ماندبا تو خواهم خواندو تورا در بهت آفتابی ات خواهم بوسیداگر ابرها بگذارند((محمد ابراهیم جعفری))-...
ادامه مطلب
سلام و عرض ادب و احترامخدمت دوستان عزیز و گرامیبنا به روز بودن وب سایتاز صفحات دیگر هم دیدن بفرماییدبا تشکر فراوان از حضورتانآیدی من در تلگرام...
ادامه مطلب
پیام من فقط این است:در زمان غیبت،اطاعت محضاز «ولایت فقیه» داشته باشید((شهید حاج محمد ابراهیم همت))...
ادامه مطلب
انسان یک تذکر در هر ۴ ساعت به خودش بدهد ،بد نیست بهترین موقع بعد از پایان نماز، وقتی سر به سجده می گذارید ،مروری بر اعمال از صبح تا شب خود بیندازد، آیا کارمان برای رضای خدا بود. (( شهید حاج محمد ا...
ادامه مطلب
یاد خدا را فراموش نکنید و مرتب بسم الله بگویید و با یاد خدا ، ذکر خدا خیلی از مطالب حل می شود (( شهید حاج محمد ابراهیم همت))...
ادامه مطلب
هرگز, به آنقدر, كه میپری قانع, نباش,. هرگز, نگو كه بيشتر از اين ممكن نيست. دائم از خودت عبور كن از کتاب آتش بدون دود (( نادر, ابراهیمی,))...
ادامه مطلب
اینستاگرام شعر های باران خوردهmohammad.shirinzadehکانال شعر باران خورده در تلگرامtelegram.me/sherebarankhordeآیدی من در تلگرام@mohammadshirinzade♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥سلام و درود خدمت شما دوستانبه شعر باران خورده خوش اومدیدپروفایلم فعال استبنا به روز بودن وب سایتاز صفحات دیگر هم دیدن کنیددر قسمت پایین وبمط...
ادامه مطلب
اوّلین دُت، اوّلین زن، اوّلین یارُم تو بُسِّش اوّلین گلبوتِه ی غم، اوّلین خارُم تو بُسِّش اَز مِه لحظِه ی که نگاهُم اَ چَشِ مستِ تو واکَت هستی و بود و نبودُم اَز زِرِ دست تو واکَت راحتِ جونُم تو هسِّش دینُ ایمونُم تو هِسِّش لیلی نامهربون روح مجنونُم تو هِسِّش بهترین کار مو هِش تو آخرین یار مو هِش تو اوّلین مهتاب روشن تِه شُو ِتار مو هِش تو ((ابراهیم منصفی)) ...
ادامه مطلب
می خواستم دوباره دریا شوم. می خواستم دوباره برخیزم چون موج، وَهمی عظیم بود تنهایی. دردِ بزرگ انسان بودن آماسِ تلخِ دلم شد... ((ابراهیم منصفی)) ...
ادامه مطلب
شب در زوال خواهش دستانم جاری بود و حجم دردناک تنم در انتظار مهربان ترین زن دنیا می سوخت. در کوچه های بومی بوی بلوغ های فاسد اندیشه های سالم را بیمار می کرد. در کوچه های بومی شب های امتحان اصول و فقه من آیه های قدیمی را در سطل های الکل و تنهایی می شستم و دختران بالغ بندر آوازهای تاریخی ام را می نوشیدند. از دست های من فریاد قرن ها نتوانستن بر می خاست فریاد قرن ها دربرزخ کثیف محرومیت ماندن و «هیچ» را دیوانه وار پذیرفتن. و دست های من فرمان منع عشقبازی سگ هایم را صادر می کرد وقتی که احتیاج شریفم را در لحظه های نتوانستن از دست می دادم. وقتی که هیچ چیز غیر از گریستن نمی توانست آن غدّه های طولانی را در ژرفنای دلم منفجر کند. شب مثل غار باستانی مجهولی بود که من در آستانه ی آغازش و لحظه های سالم خوا...
ادامه مطلب
فصلی ست بسی سرد و بسی خوف انگیز انــــــــگار نمی جنبـــــد از این جـــــا پائیــــز ای تنـــــــدر دیــــــر آمـــــده، فریــــادی کـن ای ابــــــــر ببــــار ، ای بهــــــــاران برخیــــز ((ابراهیم منصفی)) ...
ادامه مطلب