
حسى، حسىمىگويدمرامرادر اعماق تاس ياسمآهای، آهایگل ياسمگل ياسمسالهاستسير و سفرسالهاستسير و سفردور از دودكش و آجرها هستمجداىجداىجدا هستمميان قرقىهاآب دهان قورت وحال و هواى قدم هستمهستم((رضا سلطانی))از کتاب نان و نان خانوادگی ...
ادامه مطلب
آخرین برگ پاييزىپشت پنجرهی اتاق خواببىخوابىامهزاران مايل زرد زردمانند گل سرخى افسانهوار افتادهبر دستان كودكىكه بازدمش را به او مىدادتا قاصدكی سپيد شودبه شوق پروازبه آن روزها كه مهمان ناخوانده مىآیدتا به او بگويدشكوفهی كوچهی ماعمرش كوتاهتر از زمستان بود((رضا سلطانی))از کتاب نان و نان خانوادگی ...
ادامه مطلب