
سلام و عرض ادب و احترامخدمت دوستان عزیز و گرامیبنا به روز بودن وب سایتاز صفحات دیگر هم دیدن بفرمایید با تشکر فراوان از حضورتانآیدی من در تلگرام...
ادامه مطلب
در دیدهی من جمله خیال اند و تو نقشی بر خاطر من جمله فراموش و تو یادی . . . ((امیر خسرو دهلوی))...
ادامه مطلب
کودکان مشغول کارند در شهری که خیابانها پُر از چاله های هم دلی ست ((علیرضا خسروی)) ...
ادامه مطلب
کودکان مشغول کارند مراقب جای خالی آنها در کلاسهای درس باشید ! ((علیرضا خسروی)) ...
ادامه مطلب
غمگین مباش همشهری تنِ من با آتشِ درد الفتی دیرینه دارد ((علیرضا خسروی)) ...
ادامه مطلب
باز باید سلام کرد به اشکِ شوق پدری که دستانش خسته از سنگینی نان وُ سیب است ((علیرضا خسروی))...
ادامه مطلب
یک جهان شعـــــر سرودم که بفهمی تنها محض لبخند تو شاعر شدهام خوش انصاف ((حسن کمالو)) ...
ادامه مطلب
سرو نام دیگر من است پاییز هم سر راه تو سبز می شوم بی خیال رنگ فصل ها ... ((رویا فخاریان)) ...
ادامه مطلب
خسته ام مثل قاصدکی که سبکبالی اش را هیچ نسیمی پذیرا نیست ((علیرضا خسروی)) ...
ادامه مطلب
اینبار که باران آمد پُر از چتر می کنم کوچه ها را من هنوز دلخوش عطر رد پای تو در این کوچه ها هستم ((علیرضا خسروی)) ...
ادامه مطلب
چه صادقانه برایت غزل سرودم و تو چه بی ملاحظه گفتی: چقدر بیکاری! ((حسین زحمتکش))...
ادامه مطلب
تا ذات نهاده در صفائیم همه عین خرد و سفرهٔ ذاتیم همه تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حباتیم همه ((ناصرخسرو))...
ادامه مطلب
مرا در دیست اندر دل که درمان نیستش یارا من و دردت، چو تو درمان نمی خواهی دل ما را منم امروز، و صحرایی و آب ناخوش از دیده چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و من هم خوش شبی گر چه نیاری یاد بیداران شبها را ز عشق ار عاشقی میرد، گنه بر عشق ننهد کس که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی عنان گیری نکرد امید، هم عمر روان ما را مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر به رقص آرد چو نفخ صور، کوه پای بر جا را ((امیرخسرو دهلوی...
ادامه مطلب
زمانه شکل دگر گشت و رفت آن مهربانیها همه خونابه حسرت شدست آن دوست گانیها عزیزانی که از صبحت گران تر بوده اند از جان چو بر دلها گران گشتند بردند آن گرانیها نشان همدمان جایی نمی بینم، چه شد آری زمانه محو کرد از سر دگر ره آن گرانیها کنون در کنج مهمان زمین اند آنکه دیدستی پریرویان زیور کرده را در میهمانیها چو مشک ما همه کافور شد از سردی عالم جوانان را ز ما دل سرد شد کو آن جوانیها وگر سوزیم در عالم کسی دلسوز ما نبود زبس کز مهربانان رفت سوز مهربانیها مخند، ای کامران عشق، بر تلخی عیش من که من هم داشتم اندازه خود کامرانیها کسی کامروز در شادیست فردا بینیش در ...
ادامه مطلب