
فردا باید بروم
تکلیف بوسه هایم را روشن کنم
جامانده روی پیراهنش،
شاخه گل خشک شده اولین دیدار
و رد انگشتانش بر شقیقه ام را
به باد گرم شهریور بسپارم
تا فردا راهی نیست
که با آرام بخش می گذرانم
یا رویا های احمقانه می بینم
فردا باید بروم که تمامش کنم....
در این فکرم که چه بپوشم،
که او دوست داشته باشد
احمق، من هنوز دوستت دارم!
برای فردا فکری بکن...
برچسب:
نویسنده: هستی عباسی