مثل عبور آب...(محمد جواد جلیلیان)
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 23:10
مثل عبور آب از میان تنهایی سنگلاخمثل عبور نسیم از روی سکوت دشت مثل عبور زمان از لابهلای آلبومهای قدیمیصدایت از من عبور کرد...نه میتوانم فراموشت کنمو نه میتوانم جهان پیش از تو رابه خاطر آورم...!چرا از صدایت عکس نگرفتم؟چرا...؟!((محمد جواد جلیلیان))
بسان قایق سرگشته...(فریدون مشیری)
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 23:10
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو بسان قایق سرگشته ،روی گردابم!((فریدون مشیری))-کانال شعر های باران خورده در پیام رسان "بله"ble.ir/sherebarankhordee
به کودکان جهان یاد دادم...(نزار قبانی)
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 23:10
به کودکان جهان یاد دادم نامت را چگونه بنویسند تا لبهایشان چون توت شیرین شودمحبوبم! تو در کتابهای خواندنیاشان و کیسههای شیرینیاشان جا گرفتی.تو را در سخنان پیامبران و بادهی راهبان نهان کردم در دستمالهای خداحافظی.تو را بر پنجرههای کلیساها کشیدمو آینههای رویاییو بدنهی کشتیها. به ماهیان دریا ن...
هرشب با یادِ تو...(مژگان بوربور)
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 23:10
بيچارِه "خيال "ِ ساده یِ مننميداند كه تو مرا فراموش كرده ای ...هرشب با يادِ تو "تا صبح"مرا بيدار نگه ميدارد...!((مژگان بوربور))
دوست داشتن...(سمیه بحرکاظمی (آرزو))
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 23:10
دوست داشتن دری ست کلید که در قفل می چرخد در باز می شود یا که بسته ؟! دوستت دارم که می گوییدقیقا می میرم یا که زنده می شوم ...؟!نه تصویرم در آیته ی آسانسور نه سایه ام در پیاده رو هیچ کدام نمی توانند به دوست داشتنت خیانت کنند در آغوش بوسه هایت می توانم لبم را پیدا کنم و در ان گلی بکارممی دانم بارانی ک...
برای تکاندنِ غبارِ دلتنگی...(اعظم ملک پور)
-
تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 23:10
مادر سقوط، دو سایهی تنها بودیم؛شبیه دو سلولِ همریشهبا دو سرنوشتِ متفاوتدر ضیافتِ خاموشِ زندگیدر جستوجوی کالبدی تازهمیان ویرانههای خویش میگشتیم؛و قلبهایمانآنقدر کوچک بودکه نمیتوانستندبرای تکاندنِ غبارِ دلتنگی،به دستهای بیشتری بدل شوند...((اعظم ملک پور))
حال و هواى قدم هستم((رضا سلطانی)) از کتاب نان و نان خانوادگی؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
حسى، حسىمىگويدمرامرادر اعماق تاس ياسمآهای، آهایگل ياسمگل ياسمسالهاستسير و سفرسالهاستسير و سفردور از دودكش و آجرها هستمجداىجداىجدا هستمميان قرقىهاآب دهان قورت وحال و هواى قدم هستمهستم((رضا سلطانی))از کتاب نان و نان خانوادگی
ماجرای عمرش كوتاهتر از زمستان بود ((رضا سلطانی)) از کتاب نان و نان خانوادگی
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
آخرین برگ پاييزىپشت پنجرهی اتاق خواببىخوابىامهزاران مايل زرد زردمانند گل سرخى افسانهوار افتادهبر دستان كودكىكه بازدمش را به او مىدادتا قاصدكی سپيد شودبه شوق پروازبه آن روزها كه مهمان ناخوانده مىآیدتا به او بگويدشكوفهی كوچهی ماعمرش كوتاهتر از زمستان بود((رضا سلطانی))از کتاب نان و نان خانوادگ...
جهان ...(اعظم ملک پور)؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
جهان؛از هیاهوی گامهایت پر بود.من؛در خاموشی بی پایان نبودنت،سطری، بی معنا بودمکه باد،پیش از خواندهشدنم،مرا از حاشیهی جهان پاک کرد.((اعظم ملک پور))
خورشید را به روزهای سرد من بیاور ...((اعظم ملک پور)) در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
خورشید را به روزهای سرد من بیاور،تا گرمای عشق تو،همیشه در قلبم بماند.نور را از پشت پردههای تاریک شب بیرون بکش،تا آتش انتظار،دیگر مرا نسوزاند.تو، همصدای دیروز من،که در اعماق وجودم ماندهای،مثل پرندهای که از پنجرهی امید وارد میشود،سرود زندگی میخوانی.خورشید را بیاور،تا روزهای سردم را روشن کند،و من...
پشت پرده گر همان پيرمرد لج بازم... ((رضا سلطانی)) از کتاب من برده ذهنی نیستم
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
گر همان پيرمرد لج بازمدرون اينهاگر ان مرد بي اعصابمكه داده فرصت ها رابي بهانهاما به كوله بارازادگي اممي بالمدرون اينه((رضا سلطانی))از کتاب من برده ذهنی نیستم
ماجرای هر بار که سفر رفتی ...((نزار قبانی))
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
هر بار که سفر رفتیعطر تو از من تو را خواستمانند کودکیکه مادرش را می خواهد،فکرش را بکن!حتی عطرهاحتی عطرهاغربت را می فهمندو دوری را می شناسند!((نزار قبانی)) ترجمه دکتر شهاب گودرزی
چه زیباست فراق ...(غاده السمان)؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
-چه زیباست فراق!تو برای همیشه در خاطرِ منخندان و جوان خواهی ماندپیوسته دوستم می داریو برایم بهترین شعرها را می نگاری،من نیز هنگامی که نامت را بشنومیا عکست را ببینم میایستمو ستاره ها را میبینم از جلوی چهره ام میگریزندچون رودخانهای از نورتا بینهایت،دوست داشتنت را ادامه خواهم دادشاد از همراهی با ف...
بررسی توانایی عشق ....(احمدرضا احمدی)
-
تاریخ: 1405/4/26 ساعت: 11:07
آدمی راتوانایی عشق نیستدر عشق می شکند و می میرد((احمدرضا احمدی))
نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوز ...(محسن شاه حسینی)
-
تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوز ...(محسن شاه حسینی) نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوزو کوچه در تب رفتن تیره مانده هنوزهزار بار تو را در خیال خود دیدمچه عاشقانه حال تو را از بهار پرسیدمهوای خانه پر از سایه های امید استبیا نفسی تازه کن سپیده نزدیک استمیان این همه تکرار ...
آسِمان، معشوقِ من دیگر نگار م نیست نیست ...زینب مطور (آسمان)
-
تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....آسِمان، معشوقِ من دیگر نگار م نیست'>نیست نیست ...زینب مطور (آسمان) آسِمان، معشوقِ من دیگر نگار م نیست نیستچَشمِشان روشن، دگر ایل و تبارم نیست نیستآشِنـایانی که معشــوقِ مـــرا می خواستیداین شما و میلتان، دیگــر شکارم نیست نیستبا رقیبــان دیدَمش، عهــدو وفایش پوچ بودکسرِ شأنم ...
بگو بعد از تو ...(زینب مطور|آسمان|)
-
تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....بگو بعد از تو ...(زینب مطور|آسمان|) بگو بعد از تو با حـالِ پریشانم چه خواهم کرد؟پس از تو با جنون و قلبِ ویرانم چه خواهم کرد؟به یادِ چَشـم هایِ دلــــرُبایَت تا که می اُفتمبه حالِ چَشم های غرقِ گریانم چه خواهم کرد؟به سمتِ پُـل، به وقتِ غـم، زمانی که سرازیـرَمبگو با دردِ چون اَ...
یه حسی داره میخوره روحمو ترانه سرا (علی حیدری)
-
تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....یه حسی داره میخوره روحمو ترانه سرا (علی حیدری) یه حسی داره میخوره روحموغمت داره بازم سراغم میاددر خونه قفله ولی شب به شبیکی شکل تو تواتاقم میادبا لبخند معصوم کنج لبشباچشماش، چشمامو غرق میکنهمیدونم خیاله ولی هی میگمشاید این دفعه دیگه فرق میکنهمیام تا بگیرم دوتا دستتوازم دور می...
تا در کنار هم ...(یدالله گودرزی)
-
تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....تا در کنار هم ...(یدالله گودرزی) هوا پُر از سلّولهای صداستتا در کنار همشکلِ کلماتِ کلام تو راکامل کنند !گوشی های گرسنهنانِِِِِ گرمِ صدایت را حریصانه می بلعنداما تلفنی که روزها وشبهاگوش به زنگِ توستدر رخوتِ نمناکِ لحظه هازنگ می زند !طیفی بنفشروی حباب های هواسایه می شودو رودِ ص...
بسیار گریسته بودم ...(معصومه صابر)
-
تاریخ: 1405/4/16 ساعت: 7:42
شعر های باران خورده ....بسیار گریسته بودم ...(معصومه صابر) بسیار گریسته بودمدریا دریا...آنچنان که لبخندم را آب برده بود!آه روزِ مباداآه شآدمانیِ کوچک ِ مانده در راهمرا ببخشو روزیاگرمرا یاد کردیشمعی روشن کنبرای کسیکه بی نوری در چشمانشهزار سال روشن بود...((معصومه صابر))آمارگیر وبلاگ