ساق سیمین در رکاب و دست زرین بر عنان
تک سوار جان و دل رنگین تر از رنگین کمان
من به تسلیم آمدم مست و غزلخوان نزد تو
چشم ناز تو کشیدست طاق ابرو بر کمان
می شکافی باد و می دوزی تو دریا بر سنان.
بر دلم برتاز ای چابک سوار مه نشین آسمان
یک دمی اطراق کن بر این دل شوریده ام
تا که آرامش کنی بر عشوه ات آرام جان
روز و شب رویای من چشمان مست تو شده
پس نگر بر من تو جانا و مکن چشمت نهان
این دل خاموش من در اشتیاق عشق توست.
چون ببیند روی تو او هم شود آوازه خوان
غنچهء لب را گشا ای قند ریز قناد جان.
تا که جان احیا کنی بر این فقیر بی نشان
((بهرام شمس))
برچسب:
نویسنده: هستی عباسی